تبليغاتX
عرفان در ایران

عرفان در ایران

زندگی نامه و کتابهای عرفا

همه خون‌ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان

خیلی دلم می خواست این غزل مولانا رو با دوستان در میان بزارم به زبانی" تو خود بخوان حدیث نا گفته را"

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان

 

 

 

 

رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان

مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایم شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش جامه پرخون شده او است ببینید نشان
خون عشاق کهن خود نشود تازه بود خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان
همه خون‌ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است خون عشاق نخفته‌ست و نخسبد به جهان
غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران
غمزه توست که مست آید و دل‌ها دزدد قصد جان‌ها کند آن سخت دل سخته کمان
داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان
گر ز میر شکران داد بیابی ای دل شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران
گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان
+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 0 AM  توسط کامران  | 

خدا را چه دیدی ؟؟

پرسید خدا را په دیدی؟

گفتم: بزرگ

گفت:  کجا

گفتم : همه جا

از درون روزنه کوچک چشم او را بزرگ دیدم

حتی درون چشمان تو او را به تمامی بزرگ دیدم

درون قطره ای کوچک او را بزرگ تر از آنچه در خیال بگنجد بزرگ دیدم

این یکی از شگفتی های اوست که میتوان از درون کوچک ترینها

 بزرگترین را دید.

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11 PM  توسط کامران  | 

حرف دل

طلب لطف خدا میکردم

همه عمرم پر از او بود خطا میکردم

این همه لطف اله شامل من

من کجبین به خود جور ئ حفا میکردم

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11 PM  توسط کامران  | 

صاحب دل

امروز خبر  دارم
+ نوشته شده در  87/03/14ساعت 11 PM  توسط راز گو  | 

مشکین گیسو

   
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 5 PM  توسط کامران  | 

......آه....

آه از این همه دوری که بین خلق افتاده .

آه از این حجم عزیم مرده های متحرک در فضای زنده دنیا.

خسته ام از این همه سکوت بی معنا در اسم فهم در حدود علا...

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت 11 AM  توسط کامران  | 

هفت گنبد

هفت رنگ است به ز هفت اورنگ

نيــست بالاتــر از سيــاهی رنگ

هفت روز هفته

رنگها, ستارگان و معانی رمزی و عرفانی آنها يکی از پنج گنج حکيم نظامی گنجوی مثنوی (هفت پيکر) يا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهای بهرام گور می گردد. از آن ماجراهای شيرين يکی اين است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه می آورد و مهندسی شيده نام و خورشيد رای هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهای سيارگان هفتگانه برای او بنا می کند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هر يک به تناسب رنگ رخسار در يکی از آن هفت گنبد می نشاند و هر روز هفته را که نزد پيشينيان هر يک به سياره ای تعلق دارد با يکی از آن نو عروسان به عيش و نشاط می گذراند.

روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز می دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتری است و رنگ آن صندل گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان می درخشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 6 AM  توسط کامران  | 

شيخ احمد غزالي طوسي

شيخ ابوالفتوح مجدالدين احمد بن محمد بن محمد بن احمد غزالي طوسي "برادر کوچکتر امام حجةالاسلام ابوحامد محمد غزالي" از عارفان بزرگ اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم هجري است.  وي در طوس که يکي از شهرهاي معروف خراسان است تولد يافت و مانند برادر بزرگتر خود مبادي علوم اسلامي و فقه را آموخت و براي مصاحبت مشايخ رغبت فراوان از خود نشان داد و به خلوت و عزلت پرداخت تا زبان او بر طريقت گشاده شد و بر احکام تصوف غلبه يافت.  در ضمن، حکايتي که نبايد از واقع دور باشد، چنين آورده اند که: « ميل و رغبت محمد غزالي به سير و سلوک از اينجا برخاست که روزي احمد برادر کهترش به وي اقتدا کرده بود، در اثناي نماز جماعت احمد قصد فرادي کرد و نماز را تنها به اتمام رسانيد. اين خبر را به محمد غزالي برداشتـند؛ از احمد علت عدول پرسيد، گفت اي برادر، تا تو در نماز بودي ما پيرو تو بوديم، چون رفتي که استرت را آب دهي، ما جدا شديم. محمد گفت سبحان الله العظيم، درست گفته اند که "ايشان جاسوس قلوبند"، من در اثناي نماز بياد استر خود افتادم که او را آب نداده اند و با خود گفتم، چون بخانه روم بفرمايم تا او را آب دهند، و باز گفتم خود او را آب دهيم.  همانا ابوالفتوح به نور معرفت راز درون مرا دريافته است.  غزالي از آن روز بخيال عزلت و انقطاع افتاد. تا آنجا که رياست و تدريس را ترک کرده و انزوا گزيد».

احمد غزالي در طريقت چون برادر خود مريد ابوبکر نساج است. عين القضاةهمداني، شيخ ابوالنجيب سهروردي، عبدالله بن سعد و شيخ ابوالفضل بغدادي از تربيت شدگان وي هستند.  در همدان وعظ ميکرده و سپس به بغداد رفته و در بغداد در مجلس هاي وعظ قبول تمام يافته و 83 مجلس از مجلس هاي وعظ او را صاعد بن فارس لباني، املاء کرده است.  بجاي برادر در مدرسه نظاميه بغداد درس داده و بعد بطوريکه معلوم ميشود به قزوين برگشته و با برادر خود مکاتبه داشته است.  تا شانزده سال پس از مرگ برادر زنده بود و احتمال داده ميشود که به سال 520 هجري در قزوين درگذشته و در همانجا مدفون گرديده است.  

تأليف هاي او شامل کتابهاي زير است: 

لباب الاحياء در تلخيص کتاب احياءالعلوم،  الذخيرة في علم البصيرة،  سوانح العشاق به فارسي،  به زبان فارسي و عربي هر دو شعر ميگفته و پاره اي از مکاتبه هاي او با بزرگان زمان خود بافي مانده است.

+ نوشته شده در  85/05/17ساعت 4 AM  توسط کامران  | 

سهل تستري (شوشتري)

ابومحمد سهل پسر عبدالله پسر يونس تستري(شوشتري) از عارفان نامي قرن سوم هجري است. وي در سال 203 هجري در شوشتر خوزستان يا اهواز بدنيا آمد و به سال 273 يا 283 هجري در تبعيدگاه بصره زندگي را بدرود گفت. وي شاگرد دائي خويش محمد بن سوار بود که از صوفيان سخت کوش بشمار ميرفت. سهل از کودکي در راه طريقت قدم نهاد و از او نقل کرده اند که: « از کودکي خلوت مي گزيدم. آنگاه مرا به دبيرستان فرستادند.... پس بدوازده سالگي مرا مسأله اي افتاد که کس حل آن نمي توانست کرد. درخواستم تا مرا به بصره فرستادند که آن مسأله بپرسم. بيامدم و از علماء بصره پرسيدم؛ هيچکس مرا جواب نداد. به عبادان(آبادان) آمدم به نزديک مردي که او را ابو حبيب حمزة بن عبدالله العباداني ميگفتند. وي را پرسيدم، جواب داد. به نزديک وي چندين ببودم؛ و مرا از وي بسي فوايد حاصل گشت. پس به تستر باز آمدم. »

مابقی مطلب فوق در بخش ادامه مطلب آورده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/04/30ساعت 7 AM  توسط کامران  | 

شيخ محمود شبستري

سعدالدين يا نجم الدين محمود بن عبدالکريم شبستري از بزرگان مشايخ عرفان ايران است. وي در سال 687 هجري در قصبه شبستر هفت فرسنگي تبريز متولد شد. از شرح حال وي تفصيلي در دست نيست، ولي از اخبار و آثار چنين نتيجه گرفته ميشود، تحصيلات و رشد فکري وي در آذربايجان بوده و سرانجام از عارفان بنام زمان خود بشمار رفته است. اوقات خود را در درس و بحث گذرانده و در سال 720 هجري در تبريز زندگي را بدرود گفته است.
شيخ محمود شبستري سراينده مثنوي معروفي است بنام "گلشن راز" که شرح هاي بسيار بر آن نوشته اند و ...

برای خواندن مابقی زندگی نامه این عارف نامی به بخش ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/04/30ساعت 7 AM  توسط کامران  |